تبليغاتX
دلتنگی های من

دلتنگی های من

s
+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و پنجم بهمن 1388ساعت 11:21  توسط سعدی  | 

تنها

s
+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و پنجم بهمن 1388ساعت 11:18  توسط سعدی  | 

ولنتاین

سلام

ولنتاینو به همه دوستای خوبم تبریک میگم

 

 

ولنتاین مبارک

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و پنجم بهمن 1388ساعت 11:16  توسط سعدی  | 

فدريكو گارسيالوركا و شيركو بي كس

آوازهاي نو

عصر مي‌گويد:(-تشنه ي سايه‌ام!)

ماه مي‌گويد :(-تشنه ي سايه‌ام!)

چشمه در حسرت لب‌ها مي‌سوزد

و آه ها از پي بادند!

من حريص عطر لبخندم!

حريص آوازهاي نو،

بي ماه سوسن‌هاي سپيد بي عشق‌هاي پژمرده‌ي بي‌جان!

سرودي از فردا كه مرداب‌هاي آينده را بي‌آشوبند

و لجن‌ها و موج‌هايش‌را غرقه به‌اميد سازد!

شعري منور انساني،

سرريزانديشه

تعميديافته به اندوه و رويا و به دل تنگي!

سرودي كه قامتش غزل نباشد

و سكوت خانه‌را بي‌انبارد!

فوجي‌كبوتركور پركشيده به بي سو ...

شعري كه به هر جاني اثر كند

از روح بادها بگذرد

وسرانجام در شادماني دلي آرام گيرد !

                فدريكو گارسيالوركا(اسپانيا.1936-1898)  

 

در سرزمين من...

در سرزمين من،

روزنامه لال به دنيا مي‌آيد،

راديوكر

و تلويزيون كور...

و كساني كه طالب سالم زاده شدن اين همه باشند را ،

لال مي‌كنند مي‌كشند ،

كر مي‌كنند مي‌كشند ،

كورمي‌كنند مي‌كشند...

در سرزمين من !

آه! سرزمين من !

                        شيركو بي كس(كوردستان.1940

+ نوشته شده در  سه شنبه بیستم بهمن 1388ساعت 21:29  توسط سعدی  | 

شعر از مارگوت بيگل و شاملو

وقتي كه همه چيز

به تمامي در خاموشي غرقه شوند،

سكوت را

مجال آن هست

كه به خانه اندر شود

تا روح

در مه روز مره‌گي

پنهان نماند!

....

در زايشي پر تلاطم

استوار و كوشا

اين قلب زندگي‌ست

كه مي‌تپد!

مارگوت بيگل(آلمان)

 

*    *    *

 

 

آه

اگر آزادی سرودی می خواند

کوچک، کوچکتر

حتی از گلوگاه یک پرنده    

s

احمد شااملو(ایران)

                     

+ نوشته شده در  سه شنبه بیستم بهمن 1388ساعت 21:20  توسط سعدی  | 

زیلان

+ نوشته شده در  سه شنبه بیستم بهمن 1388ساعت 21:14  توسط سعدی  | 

؟؟

+ نوشته شده در  دوشنبه نوزدهم بهمن 1388ساعت 22:15  توسط سعدی  | 

رنج

بعضي جاها نميشه
+ نوشته شده در  شنبه هفدهم بهمن 1388ساعت 20:41  توسط سعدی  | 

زياد توجه نكنيد
+ نوشته شده در  شنبه هفدهم بهمن 1388ساعت 20:40  توسط سعدی  | 

Image Preview
+ نوشته شده در  شنبه هفدهم بهمن 1388ساعت 19:13  توسط سعدی  | 

تنهایی

+ نوشته شده در  شنبه هفدهم بهمن 1388ساعت 19:6  توسط سعدی  | 

بیچاره دل

+ نوشته شده در  شنبه هفدهم بهمن 1388ساعت 18:49  توسط سعدی  | 

می بندم چشمانم را

می بندم این دو چشم پر اتش را

تا ننگرد درون دوچشمانش  

تا داغ و پر تپش نشود قلبم

از شعله نگاه پریشانش

می بندم این دو چشم پر اتش را 

تا بگذرم ز وداع رسوایی

تا قلب خاموشم نکشد فریاد

رو میکنم به خلوت وتنهایی

ای رهروان خسته چه میجویید

در این غروب سرد ز احوالش

او شعله رمیده خورشید است

بیهوده میدوید به دنبالش

او غنچه شکفته مهتاب است

باید که موج نور بیافشاند

بر سبزه زار شب زده ی چشمی

که او را به خوابگاه گنه خواند

باید که عطر بوسه خاموشش

با ناله های شوق بیامیزد

در گیسوان ان زن افسونگر

دیوانه وار عشق و هوس ریزد

باید شراب بوسه بیاشامد

از ساغر لبان فریبایی

مستانه سر گذارد وارامد

بر تکیه گاه سینه زیبایی

ای ارزوی تشنه به گرد او

بیهود تار عمر چه میبندی؟

روزی رسد که خسته وامانده

بر این تلاش بیهود میخندی

اتش زنم بر خرمن امیدت

با شعله های حسرت و ناکامی

ای قلب فتنه جوی گنه کرده

شاید دمی زفتنه بیارامی

میبندمت به بند گران غم

تا سوی او دگر نکنی پرواز

ای مرغ دل خسته بینایی

دمساز باش با غم او دمساز

فروغ فرخ زاد

+ نوشته شده در  شنبه هفدهم بهمن 1388ساعت 18:45  توسط سعدی  | 

عجب صبری خدا دارد
اگر من جای او بودم
همان یک لحظه ی اوّل
که اوّل ظلم را می دیدم از مخلوق بی وجدان
جهان را با همه ی زیبایی و زشتی
به روی یکدیگر، ویرانه می کردم
عجب صبری خدا دارد
اگر من جای او بودم
که می دیدم یکی عریان و لرزان،دیگری پوشیده از صد جامه ی رنگین
زمین و آسمان را
واژگون مستانه می کردم
عجب صبری خدا دارد
اگر من جای او بودم
برای خاطر تنها یکی مجنون صحرا گرد بی سامان
هزاران لیلی ناز آفرین را کو به کو
آواره و دیوانه می کردم
عجب صبری خدا دارد
چرا من جای او باشم
همین بهتر که او جای خود بنشسته و تاب تماشای زشتکاریهای این
مخلوق را دارد
وگر نه من به جای او بودم
یک نفس کی عادلانه سازشی
با جاهل و فرزانه می کردم
عجب صبری خدا دارد، عجب صبری خدا دارد

                                                          کارو

+ نوشته شده در  پنجشنبه یکم بهمن 1388ساعت 15:15  توسط سعدی  | 

آدمیت

از همان روزی که دست حضرت قابیل گشت آلوده به خون هابیل
از همان روزی که صدر پیغام‌آوران باریتعالی، زهر تلخ دشمنی در خونشان جوشید
آدمیت مرده بود گرچه آدم زنده بود

از همان روز که یوسف را برادرها به چاه انداختند
از همان روزی که با شلاق و خون دیوار چین را ساختند
آدمیت مرده بود گرچه آدم زنده بود

بعدها دنیا پراز آدم شد و این آسیاب هی گشت و گشت
قرنها از مرگ انسان هم گذشت، ای دریغا آدمیت برنگشت.
صحبت از پاکی و مروّت ابلهي است
صحبت از عيسي و موسي و محمد نابجاست، قرن قرن ……..

من كه از پژمردن يك شاخه گل، از فغان يك قناري در قفس
از نگاه ساكت يك كودك بيمار، حتي قاتلي بردار،
اشك در چشمم و بغضم در گلوست، ونه در اين ايام زهر، زهر دارم در سبوست
مرگ او را از كجا باور كنم، صحبت از پژمردن يك برگ نيست،
واي ….. ! جنگل را بيابان مي‌كنند.
دست خون‌آلوده خويش را در پيش خلق پنهان مي‌كنند.
هيچ حيواني به حيواني نمي‌دارد روا، آنچه اين نامردمان با جان انسان مي‌كنند.

صحبت از پژمردن يك برگ نيست، فرض كن مرگ قناري در قفس هم مرگ نيست ، فرض كن يك شاخه گل هم در جهان هرگز نرست، فرض كن جنگل بيابان است از روز نخست
در كويري سوت و كور، در ميان مردمي با اين مصيبتها صبور
صحبت از مرگ‌محبت مرگ‌عشق، گفتگو از مرگ انسانيت است
گفتگو از مرگ انسانيت است !

فریدون مشیری

+ نوشته شده در  پنجشنبه یکم بهمن 1388ساعت 14:36  توسط سعدی  |